|
در ُبن بست سردمان پرواز را به گرمی آواز میدهیم ...!
|
وقتی تو آمدی
هیچ جای پائی در دلم نمانده بود
بی سایه بودم و سایه شدم
وقتی تو آمدی ...
سایه ام نیز نماند
روشنی بود و سپیدی سحر
دیرگاه بود ،
که پیوند گرفت با خورشید .
تو نمیدانی که ....
جای پا و سایه و بی سایه
و من گمشده در زیبائی
همه یکباره ز جان ،
به خرامان تو دل میدادیم .
تو نمیدانی که .....
با چه شوری به دلم تابیدی
وه چه شوریده ام امروز ... هنوز
کز سر بی تابی
دفتر مشق غزل هایم را
میگشایم با تو
تا که نامت به دل آرام دهد .
تو نمیدانی که .......
تو .... نمیدانی .... که ..!
یدالله کابلی ( سامان )

( ملخ های زمستانی )
غمهایت را ،
زندگی کرده ام
و با خود ....
به بازار میبرم
دستشان را می گیرم ،
چه بسیارند ....
خاتون غمگین من
چه بسیار ...!
آن سان که در دستان جوهریم
جای نمی گیرند
و در زمهریر سرمای اندوهت ،
برای دستانم
آواز گل یخ می خوانند .
بستر غمهایت را می جویم
می برم شان گذر در گذر
کوچه در کوچه ،
تا انتهای روزترین بازار
که سینمای“ هجوم ملخ ها“ را
به نگاه بنشینند ...!
ملخ ها زمستانی اند و
تحفه های عصر یخ بندان !....
سبزه و گل دوست نمیدارند
رنگین کمان را گره می زنند
و در دستار های سیاه و چرک شان
بقچه می کنند ،
عشق را می جوند و
به خدا می خندند
و خدا را هر روز ، با ولع می بلعند ..!
ملخ ها ،
آه ... ملخ ها
بی شمارند ... بی شمار ...
آنگونه که آسمان پیدا نیست
و در آن تاریکی ،
غمهایت ...
گهواره خویش را می یابند
که ملخ ها با اندام های نازک سرو
و میخ های سربی گداخته شان
ساخته اند ...!
می بینم ، می بینم ...
که غمهایت ، به سم پاشی ملخ ها می اندیشند
تا گل لبخند را ،
باز بر چهره دل بنشانند .
دست غمهایت را می گیرم
با خود به شهر میبرم
نگاه کن ، نگاه ...!
دم دروازه شهر ،
همه جا ........
جشن حنا بندان است .
من دلم میخواهد ، که به دستان غمت
غنچه سبز حنا بربندم
آه ..... خاتون غمگین من .....!
یدالله کابلی ( سامان )

( بی تو سفر نمیکنم )
ای نگهت سبوی من بی تو سفر نمیکنم
قبله ی آرزوی من بی تو سفر نمیکنم
در طلب لقای تو رنج جهان کشیده ام
حاصل جستجوی من بی تو سفر نمیکنم
با نی ودف دَرِ سخن سوی خداگشوده ام
بانی گفتگوی من ! بی تو سفر نمیکنم
بانگ هیاهو شنوم از دل خانقاه عشق
های منی وهوی من بی تو سفر نمیکنم
چون غزل وترانه ام پُرشده ازتوخانه ام
راز مگو بگوی من بی تو سفر نمیکنم
سوز جدائی وغم و بُغضِ نهان ومویه ام
بسته رَهِ گلوی من بی تو سفر نمیکنم
لایق چون تو گوهری ، پَهنۀ دریا طلبد
آمده ای به جوی من ! بی توسفر نمیکنم
آمده ام که باغزل غُصۀ ( سامان ) شکنم
در بِگُشا به روی من بی تو سفر نمیکنم
(عقربه ها)
وقتی كه
خدا حافظی میکنم ،
دوست میدارم كه تو را
به لحظه بدوزم ..!
تا دگر ، دود سیگارم
اتاقم را به مصاف شب نبرد ..!
وقتی كه
خدا حافظی میکنی ،
دوست نمی دارم كه تو را
درلابلای خاطره ها جستجو کنم ..!
زیرا که ......
آبتازِ این وَهمِ دل گداز ،
میبرد مرا
تا سرزمین غمین بی کناره ام
وآنگاه ...
بدنبال کسی بگردم
كه هیچگاه گم اش نکرده ام ...!
من ...
به امتداد ساعت دلخوش میدارم
ولی دَوَرانِ عقربه ها را
با ملال ،
دوست نمیدارم
گیجی عقربه ها ، آزارم میدهند ..!
آنها چیزی را گم کرده اند
كه من ،
یافته اش را منتظرم ..
نکند عقربه ها پیامی دارند ... ؟
كه من ،
هیچوقت دوستش نمیدارم ...؟؟؟!!!
یدالله کابلی (سامان)
( جهنم سپید )
نگاه کن ...!
من از جهنم سپید می آیم
سپید تر از سفیدی چشمان منتظرم
و ... سفید تر از موهایم
که عیارش ،
به گرانبهایی حرمت شبهای با تو بودن
و تقسیم ترانه و ترا سرودن است ،
در خاکستری ترین فصل اش
که تبار و اصلش میرسد به شباب .!
اکنون هوا چه بارانیست ،
منم و انتظار بی مرزم .
شتاب کن ، شتاب
روزنامه ای بردار ،
مهربانم .....
از آن دست ،
که کلوچه در آن پیچند به کوچه بیداد ....
و نامه ای بفرست ...
بی آنکه کلامی از دلت کم کرده باشد .!
به یمن مجله ای ، جریده ای
پاره خطی ....
از کهنه کتابی که بادش همی بَرَد
و ... ز مَکتوبِ بُریده ای ،
که عاشقان بی اشتیاق ،
به سیاق باداباد ، عریضه اش سازند
بر سر بازار ...!
............
شاید عنایتی گردد به غایت دردم .....
و من .... با شوق ،
در سپید های ننوشته
و در فریضه تلاوت نامت ،
بوی دستت را ...
زِ هَر کرانه جمله ،
عاشقانه میگردم .
یدالله کابلی ( سامان )

قبله نما
من امشب قصه ها را گریه کردم
غم بی انتها را گریه کردم
دلم , ماتم گرفته ، می ُخروشد
من این ماتم سرا را گریه کردم
به نرمی در دل شبهای تارم
ز دلهای چو خارا گریه کردم
کسی سربرنکرد ازخواب و ُپرسد
چرا ارض و سما را گریه کردم
رمیده از خود و بیگانه از خویش
شه دل آشنا را گریه کردم
کسی آگه نشد با دل چه ها رفت
كه من دریاچه ها را گریه کردم
ز بهر ُجستن سویی به عالم
ُبت قبله نما را گریه کردم
طواف وکعبه وسعی ام چه حاجت
به مروه من صفا را گریه کردم
شکایت از خدا هرگز نشاید!
نگار چون خدا را گریه کردم
مرا روز ازل (سامان ) ندادند
كه تقدیر و قضا را گریه کردم
یدالله کابلی (سامان)
( تقدیم به روح پاک هم بندم : س، ه ، م )
غروب غمگین را دلفکاران ، نیک می شناسند .
پائیز از راه میرسید و نقش خزان میزد و دلتنگی ها فزون ....!
فردا اول مهر بود و سالروز میلاد همسر مردی که با من همبند .
پایمان در یک زنجیر بود و لب مان بی لبخند , دلمان ملول و
سرمان بر دیوار یک سلول . همه باران اشک اش نه از هراس
" تیرباران " که ...غم یاران بود و دستش از مرحمت ارمغانی
برای همسرش " پروین " دور ...!
چشمهایش ستاره می چید و لبهای لرزانش به آوازی حزین دفتر
خاطرات آکنده از عشق زن و فرزند را به واپسین لحظات زندگی
اش پیوند میزد . و من .... مغروق ، آنچه از دریای غمش یافتم ،
در پیش پایش انداختم .
خورشید آخرین شعاع تیره اش را چون سرمه به چشم شب کشید
و پرنده بی بال پرید و زنجیر برید .
اکنون منم و امانتی که هرگز به دست " پروین " نرسید .
( هدیه در زندان )
آی زندانبان پائیز است ،
آی زندانبان پائیز است ..!
چرا در بند ,
چرا دلتنگ ،
و سلولم غم انگیز است ...؟
اگر فصل خزان هر گلی در باغ
اگر فصل وداع برگها بر شاخ
وگر سرد است و غمبار است و غمگین است ،
ولیکن در طلوع " مهر "
نشانی در دل بیمار خود از نور
بهاری از گل و عطر و صفا و مهر
بهشتی از هوای دلکش همسر
و امیدی ز دیدار زن و فرزند ،
مرا در تنگنای تلخ این زندان
هماغوش است و تسکین است ...!
اگر شب خالی از هر نور
اگر شب خالی از هر ماه
وگر با ر غمم بر دل
چو آوار است و سنگین است ،
ولی ....
میلاد پروین است
***
آی زندانبان در بگشای .....
آی زندانبان .... در بگشای ....!
و بشکن میله های سخت زندان را
که از هر میله سلول
که از هر میله محبس ،
برای همسرم پروین .....
یکی شمع فروزنده به روی " کیک " قلب خویش ،
میسازم ....!
و می افروزم از سرکش شرار قلب آتشدان
و قطره ، قطره خون دل
و دردانه نگین چشم تزئین اش
***
الا ای همسرم پروین .....!
که هم دردی و درمانی ،
و رازم را بسی برتر
که میدانم .... ، تو میدانی ،
مبادا " خاطره " دلتنگ
مبادا " خسرو " بی سامان
" خشایار" ام ببوس از جان
" محمد " را بگو از دل ;
که بابا رفت میهمانی ....
که .... بابا رفت ....
میهمانی ....!
یدالله کابلی ( سامان )
( پیکر تراش )
دل من میگوید ؛
تو امتداد لحظه ها را
تا بنفشه و پامچال میشناسی
و جنجال بوی خوش اطلسی ها را
در خنکای عصر آدینه
به آئینه می سپاری و
با سخاوت ،
در سبد سرشار از ریحان دستهایت
به عاشقانت هدیه میکنی .!
دل من ...
حتی ، تصور گذرت را
در " بن بست " شعر هایم
می بوید ....
و احساس میکنم
بر کرانه خاک سترون انتظار بی مرزم
گل خوشه های ترانه می روید . .!
به من بر گوی ....
تو ....
با پیام دلکش کدام ترانه آمدی
که من با آن ....
به اوج رفتم و هرگز فرودم نیست ؟
تو ز بیداد کدام نغمه می آئی
که در حصار آهنگ ات
چکاوک از حسرت
شکسته می خواند و
نگاه فرح زایت
کرشمه می داند .. ؟
و کنون .....
باورم کن ،
که ز تو بارورم ..
تو ......
نشانی لطیف ترین خلوت دل را
با وسوسه های واژه
بر تارک احساس سرودنم
عیان داشته ای ...!
تو ......
با همه حس ظریف زنانگی ات ،
و در عسل ترین ماهم
نطفه شعر و غزل
دردل زهدان عقیم دفترم کاشته ای
تو سبوئی ز شراب ازلی ،
تو ......
پیکر تراش شعری و ...
غزلی ...!
( بیداد ، نغمه ، حصار ، چکاوک ، شکسته ، کرشمه : گوشه های دستگاه موسیقی است ) .
یدالله کابلی ( سامان ) اکتبر ۲۰۱۰ آلمان
" دست کوتاه ز دامانِ ُگل و پا در ِگل "
" حالِ خارِ سرِ دیوارِ گلستان دارم .. "
" صائب "
( در حریقِ خانه )
خانه ام دلتنگ است
سخت دلتنگ تر از قهر و سکوت
و چو دشت َبَرهوت ،
نه چراغی ،
نه ُسراغی از تو
ِحصار خانه ام ، دیگر
ُسست میشود و به خواب میرود
و سقف خانه ام
خمیازه ُکنان ،
تیرهایش به زمین میغلطند
غنچه گل های ِکسل ، اعتصاب خود را
در گوش آب و خاک نجوا می کنند
و رهائی را به گلدانها می بخشند
شیشه پنجره ام
تا کمر خم شده است
و از َسرِ بی تابی
تا دلِ رهگذرِ ُمشرِف و صاِمت ،
هر َدم
همه جا می ِنگرد
و َسَرک می ِکشد و دل به فنا می ِسُپَرد
شیشۀ پنجره ام
وه چه بیهوده ُمدام
در پی دیدار است
خاطرِ خانۀ من آزرده است
و همه خاطره ها را هر روز
با غم اش میکاود
بلکه شاید دل خود خوش دارد
به شمیمی که هنوز
از تو مانده است به جای ،
در َرواقِ ذهنش
و به نامی که همیشه ،
به زبان آورده است .
*
در ُافق
جای همه برق ُامید ،
َمژده ی روَزنِ نور ،
کور سوئی مانده است
همچو چشمک زن آنسوی دلِ دّره دور
هر چه می جویم من
جز ُخطوطی َدرَهم
در ُرخ آینه ها پیدا نیست
دیده از دیدن من بیزار است .!
*
وه ... چه بی تابم من
در حریق خانه ،
نفس ام یخ زده است
لحظه ها بیکارند
شوق شعر و غزل ام بر دل نیست
واژه ها تب دارند
خانه ام بیمار است
خانه ام .....
بیمار است ...!
یدالله کابلی ( سامان ) سپتامبر ۲۰۱۰
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم ،
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود ..!
چندی به اعتکاف نشستیم و بی آنکه بخواهیم از شما گسستیم ،
هوای دیدار را در تمامی این مدت با اشتیاق در سر داشتیم و
رنج سنگین مهجوری را بر دل ، نگاه مهربان تان پیوسته در
خاطر بود و دل تنگ من مهرتان را شامل .
دستانم به غایت از لطف قلم محروم بود و به عنایت طبیبان
لازم و ملزوم ، و بدین سبب دارالشفا را دارالامان پنداشتیم و
صفایتان را با خود به توشه برداشتیم تا درمان مان گردد و
چنین هم شد ..!
اگر چه از نانوشته ها در خویش غوغایی داشتم ، اما مجال
مکتوبی به محبوبی نداشتم و مطلبی به مطلوبی ننگاشتم .
اینک منم و پیامهای غمخواری شما یاران که با باران
همدلی تان ، این مسکین را تسکین داده اید و جز آنکه بر اینهمه
کرامت عظیم ، سر تعظیم فرود آرم ، راهی نمی بینم و محملی
نمی گزینم ، حتی نسبت به عزیزانی که از مهرشان به دور بودم
و چون نور در چشمم بنشسته اند .
دستان سرشار از مهرتان را میبوسم .
( تشویش )
همیشه یک تصویر
در تصور زلال چشمه
در خاطر من مانده است ..!
آنگاه که دل سپرده ام به راه بی برگشت ،
و آنگاه که ره پوئیده ام در دشت ،
همیشه یک تصویر برای من مانده است
که بر سرای ذهنم بیاویزم ..!
ایکاش میتوانستم بیامیزم
هر لحظه بی هراس
در چشمه چشمان تو ..!
ایکاش پرواز هیچ پرنده ای
و صدای پَرِهیچ سبکبالی
غبار هجران را
بر دل بیقرار من نمی افشاند .!
و چشمه ، دشت را نمی خشکاند ،
ایکاش اعتباری بود بر عشق
تا صادقانه ترین کلام
در تشویش پرواز هر پرنده
خود را در دل عاشقم
پنهان نمی نمود ...
و قرار از دلم نمی ربود
ایکاش ..... ایکاش ....
اعتباری بود بر عشق ..!
یدالله کابلی ( سامان )

(درامتداد شرق )
در امتداد شرق سخن میگویی
و من ِ غرق در اندوه غروبی تفته ،
تشنۀ قطره ی از بارانت
حرفی بزن ،
واژه ای بگو ،
شعري بخوان ،
قصيده اي ،
ترانه ای ،
در این شب دیجور
تو در امتداد شرق بدادم رسيده ا ی
واژه اي بگوي ,
سروده اي ,
غزلي
از جنس خويش
كلامم بگوي,
جاري تر از زمان
از چشمه بيش ,
تا حرف حرفش را قصيده اي سازم
قلمم به بخش
در منتهاي صورتگري
ماناتر از ماني,
شهير تر از چينش
شكل الفاظت را خواهم كه در اِکسیر بر کِشم
در پيرانه ام بنوشم
وبه بام جواني پر کِشم
فرياد كنم ,
فرياد كنم,
در اين سامان
هيچكس
سبزه را ,
سرو را ,
سبز تر از تو ادا نمي كند
هيچكس ,
بساط ساز و ساقي وسبو وسِحر را
خوشتر ز تو بپا نمي كند
باري ,
بر آر داد سخن
هيچكس
صادق ترين صبح را ,
سپيده را ,
سهره را
با سخاوت ,
با صلابت
به يلداترين شبان,
چون تو چنين صدا نمي كند
به سایه ات سوگند
سفر را و سالک را ،
هیچکس در سیر و سلوک سماع و سماوات
به سرزمین صفای سبحانی ،
به آن سان که تو ؛
هرگز صلا نمیکند ....
حرفت را بگو ، بزن ،
و آنگونه که رستم شعر سروده است :
" حرفت را به من بزن " *
" دستت را به من بده " . *
واژه ای بگوی ، سروده ای ،
غزلی ، ترانه ای ....
کاندرین سامان ،
هیچکس سبزه را ،
سرو را
سبزتر از تو ادا نمیکند ....!
* ( زنده یاد شاملو)
یدالله کابلی ( سامان )

( چتر باغ )
دلم ...
رو به پنجره ای باز است ،
که رامشگران نفس ات
سرود روئیدن،
بگوش نیلوفران تشنه میخوانند
و عطر حنجره ات ،
چتر معطر باغ است و
آبروی راغ .
اینک شمیم اطلسی از راه رسیده است
و من ....
در کوچه باغ ، غزل میخوانم
غزلم شکوفه میدهد و
گل جامۀ اطلسی به تن ...!
از شوق میمیرم ................
یدالله کابلی ( سامان )
( در خود شکستن )
شُعله ...
نبودم و می جهیدم
اسپند ...
نبودم و می پریدم
پائیز ...
نبودم و می ریختم
سایه ...
نبودم و می گریختم
باران ...
نبودم و می باریدم
بربط ...
نبودم و می نالیدم
شیشه ...
نبودم و می شکستم
پیمان ...
نبودم و می گسستم ,
آنگاه كه ....
آفتاب ، سایه می گشت و ...
گریه های پنهانی ....
دستمایه ...!
یدالله کابلی(سامان)